![]() |
![]() |
|
| کجایند مردان بی ادعا!!! |
|
پيام امام خميني رحمه الله عليه
يک فرد خدمتگذار در جمهوري اسلامي ايران بايد :
در کار او صداقت
در نگاه او محبت و حيا
در انديشه ي او خير خواهي
در رفتار او شادابي
درسکوت او دقت
در تلاش او اخلاص و جديت باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
از خاطرات مقام معظم رهبری ( مد ظله العالی ) : به یاد دارم که در شهری سخنرانی داشتم ، بعد از پایان سخنرانی ، همین که خواستم سوار ماشین شوم ، دیدم خانمی پشت سر پاسدارها ، خطاب به من حرف میزند ، گفتم راه را باز کنید تا ببینم این خانم چکار دارد. جلو آمد و گفت : از قول من به امام بگوئید : بچه ام اسیر دشمن بود و اخیرا مطلع شدم که او را شهید کرده اند ، به امام بگوئید : فدای سرتان ، شما زنده باشید ، من حاضرم بچه های دیگرم نیز در راه شما شهید شوند . من به تهران آمدم ، خدمت امام رسیدم ، ولی فراموش کردم این پیغام را به ایشان بگویم ، بعد که بیرون آمدم ، سفارش آن مادر شهید به ذهنم آمد ، برگشتم و مجددا خدمت امام رسیدم و آنچه را که آن خانم گفته بود ، برای ایشان نقل کردم ، بلافاصله دیدم آن چنان چهره ی امام در هم رفت و آن چنان اشک از چشم ایشان فرو ریخت که قلب مرا سخت فشرد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 5:42 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
يکي از برادران گردان لشگر ۲۷ محمد رسول الله صلي الله عليه و آله مي گويد :
در گردان ما برادري بودکه عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد. وقتي شيهد شد بچه ها تصميم گرفتند به تلافي آن همه محبت پيشاني او را غرق بوسه کنند. پارچه را کنار زديم ، نعش بي سر او ، دل همه مان را آتش زد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
شما می دانید که این جنگ بین ایران و بعثیان عراق جنگ بین اسلام و کفر و قرآن کریم و الحاد است . از این جهت بر همه ی شما و ما مسلمانان جهان لازم است که از اسلام عزیز وقرآن کریم دفاع کنیم و این خیانتکاران را به جهنم بفرستیم . شما برادران ارتشی و غیر ارتشی و همه ی قوای مسلح ... از شیطان های بزرگ و کوچک نهراسید و برای دفاع از اسلام وکشورهای اسلامی بپا خیزید. خداوند با شماست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
مهدي قزلي : دستمال را آرام كشيدم به سنگ. آوردم جلو روبهروي صورتم
نگه داشتم و نفس عميقي كشيدم. بوي گلابي، همه وجودم را معطر كرد. دوباره خم شدم روي سنگ قبر. باور كردني نبود، سنگ قبر باز هم نمناك بود. ديروز كه شنيدم، باور نكردم، حالا هم كه ميبينم و ميبويم، باور نميكنم. البته براي ما. بيشترمان عادت داريم به ترس و وحشت از قبر و مرده، اما يادمان ميرود كه اينجا بعضيشان مرده نيستند. اينها زندهاند و «عند ربهم يرزقون» حالا ما نميفهميم بحثش جداست. گاهي كسي پيدا ميشود مثل سيداحمد كه نشانههاي زنده بودن و زندگياش برايمان نمايان ميشود. بعضي ميگويند: درحال نظافت حمامها و سرويسهاي بهداشتي توي جبهه بوده و بمباران شده و همانجا شهيد شده. وقتي درميآورندش بوي گلاب ميداده. حالا هم از قبرش بوي گلاب ميآيد. عدهاي ديگر ميگويند هميشه زيارت عاشورا ميخوانده و اين معجزه امام حسين(ع) است. بعضي ديگر هم از غسل جمعههاي مداومش ميگويند و طهارتش در دنيا را دليل اين كرامت ميدانند. حالا آدم اگر اهل گير باشد، ميخواهد بيفتد دنبالش كه چرا و چگونه چنين شده. اما اگر دل بدهي به ماجرا، ميروي و مينشيني كنار قبرش؛ مثل ما دستمال را آرام ميكشي روي سنگ قبر و ميآوري جلوي صورتت نگه ميداري و نفس عميقي ميكشي، سينهات را پر از عطر گلاب ميكند. آن وقت كه قلبت تندتر زد، احساس ميكني يك چيزي هست فراتر از زنده بودن و زندگي كه ديده نميشود؛ چشيدهنميشود؛ ولي هست. چون قلب آدم را به تپش مياندازد، مثل عشق. سيداحمد(1) هركه بوده و هر چه بوده آنقدر خوب بوده كه خدا گوشه چشمي كرده باشد به او و قبرش.(2) قبر با اينكه چندين بار سنگش عوض شده، ولي همچنان گلاب معطر تراوش ميكند. خدا، خدايياش را به رخ ما ميكشد. حتما چون سيداحمد بندهاي بوده كه خوب بندگياش را كرده. راستي، ميدانستيد كه سيداحمد 22 سال بيشتر ندارد؟ از مجله ی امتداد کمال تشکر رو دارم. واقعا مجله ی عالی هستش. التماس د عا. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
ای عزیز! مگر می شود حقیقت را فراموش کرد؟ مگر کربلا بعد از عاشورا فراموش شد ؟ باید جبهه را همچون کربلا زنده نگاه داشت ولو در آب خوردن . درست مثل امام سجاد علیه السلام (که امشب شب میلاد آن عزیز را پیشاپیش به تمامی عاشقان درگاهش تبریک می گم) هرگاه آب میخورد می گریست و می گفت " یاد پدرم می کنم که تشنه لب , سر او را بریدند " و هر لحظه اشک او بود : " که حسینم رفته و من بجا مانده ام " . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
من متحیرم که
بی شهداء
آخر الامر ما را
به کجا
می برد ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
ای جبهه !
به شهیدان سلامم را برسون و بگو لطف
وکرمتون رو شامل حال ما نمایید . به خدا که محتاج برق نگاهتون هستيم ! شفیع ما باشید که وقت دلتنگ است ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم : "نامه ای به پدر شهیدم محمد ناصر ناصری" بابا جان با سلام : ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچکتون ای امید من و ای شادی تنهای من به خدا این صدمین نامه بود از چه رویی است جوابم ندهی یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم من به تو می گفتم پدر این بار نرو . پدر این بار نرو من همان روز بله فهمیدم سفرت طولانی است از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی به خدا خسته شدم . به خدا خسته شدم . به خدا قلب من آزرده شده چند سال است که من منتظرم هر صدایی که زدر می آید همچو مرغی مجروح . پا برهنه سوی در تاختم بسکه عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس شما هم رفته است . من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را زلباست دارد بسکه پیراهن تو بوییده بسکه در حال دعا رو به سجاده ی تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر. پای او سست شده . دل او بشکسته به خدا خسته شدیم . به خدا خسته شدیم پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت به جای دگر نروم هر چه دستور دهی من بلا فاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم جان زهرا برگرد . جان زهرا برگرد دائما می گویم مادرم هر که رفته از سفر برگشته پدر دوست من . پدر همسایه . پدر دیگران پس چرا او سفرش طولانی است او کجا رفته مگر او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود کربلا بود و هزاران عاشق همه ی مسولین چون رجایی و بهشتی بودند حرف یکرنگی بود ظاهر و باطن افراد زهم فرق نداشت همه ی خواهر ها زیر چادر بودند صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود پارک هم بوی شهادت می دا د جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه ها را ز و مردم همه راز همگی رو به خدا . همه قلبها روشن خوب و خوانا بودند حرف از ایما ن بود حرف از تقوا بود اما امروز پدر درد دل بسیار است همه ی آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است بر سر بعضیها چادری پیدا نیست مویشان بیرون است همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیست خط کج گشته هنر بی هنرها همگی خوب و هنر مند شدند کجروی محبوب است در مجالس و سخنرانیها جای زیبای شهیدان خالی است یا اگر هست از آن بوی ریا می آید نامهای شهدا از دل غمزده ی ما همگی بی خبرند یا نه بهتر گویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند سرقت مال عمومی هنر است حرف از آزادی است حرف از رابطه با آمریکاست آری من می دانم غصه و اندوه تو بابا این است پدرم من این بار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما می آییم برت تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست مادرم می داند او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه همسفرانش آنجاست خانه اش هم زیباست یا حضرت خامنه ای هم می گفت دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید همه شب لحظه ی خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم از خدا می خواهم تا که جان بر تنم است تا حیاتی باقی است در برم چون پدری بر سر من زنده بود چهره ی زیبایش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بود من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم از دیده نریزم بابا همچو مادر دیگر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائما بر سر ما سایه ی رهبر و قرآن باشد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
گفتم به کجا ؟ گفت صدایم کردند
گل بودم و از شاخه جدایم کردند گفتم که فرشتگان چه کردنت ؟ گفت : روزی خور سفره خدایم کردند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
... و اینک ما ماندیم و غم غربت بیچارگی چه کنیم ؟ چه بگوییم ؟
که هیچ چیزبرای گفتن نداریم . ما ماندیم و یاد وخاطره شهدا ما ماندیم ودرد و حسرت ماماندیم و اندوه بی پایان... به راستی که اندوه ما را در فراق شهدا پایانی نیست . اما به خدا که اندوه تنها کافی نیست . نمی شود تنها یاد آنها را زنده گذاشت. شهدا نرفتند که ما گهگاهینامی از آنها ببریم . بیا که آنها منتظرند راهشان را ادامه دهیم . اما چگونه ؟؟؟ ای شهید عزیز ! بیا و دست ما بیچارگان را هم بگیر تو که عشق زهراسراسر وجودت را گرفته بود و میگفتی اگر ادعایم می شودکه شیته خانم حضرت زهرا سلام الله علیها هستم باید از سینه یا پهلو شهید شوم . و چه با اخلاص همینگونه شربت شهادت را نوشید . بیا ... بیا و دل هایمان را هم آسمانی کن ... . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
دلم گرفته .گرفته تر از همیشه . با خود می گویم بعد از شهدا ما چه کردیم تمام شهر را گشتم جای خالی شهیدان عذابم میدهد .گلدسته ها یمساجد هنوز چشم به راه هستند . شاید عطر شهدا بر گلبرگهای احساسشان بنشیند تا صمیمیت تمامی شهدا را گریه کنند با خود زمزمه می کنم : کجائید ای شهیدان خدایی پرند ه تر زمرغان هنایی از جلوی درب پایگاههای بسیج که می گذرم خاطره اعزام بسیجیان برام زنده میشه . چه روزای قشنگی بود . روزای ازخود گذشتن و به خدا پرداختن . لحظه وداع با رزمندگان گریه ها خنده ها همه وهمه قطره ی اشکی می شود و از گوشه ی چشمم بیرون می غلطد. به راهم ادامه میدهم شهر بعد از شهدا بوی غربت گرفته است و خاموش . شهید آباد شهر ما واقعا آباد است به این ابادی که می رسم گویی ولوله ای در دلم بر پا می شد . قبور شهدا را یکی یکی زیارت می کنم و ذکر فاتحه ناخود آگاه بر لبانم جاری می شود .به عکسهای شهدا می نگرم با من حرف می زنند تما م آنها برایم اشنا هستند و در مقابل قبورشان فریاد می زنم : " شهدا به فریاد مان برسید " |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
در ره لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آ« است که مجنون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون تو باشی خوش به حال آنها که نفسشان نفس گیر دیدار حسین شد و سر بر دامان یاس پرور مادرشان فاطمه علیها سلام گذاشتند . خوش به حال آنان که سینه سوزان خود را نذر دل سوخته ی زینب کبری علیها سلام کردن د و نام اسلام را با شهادت مظلومانه خویش بر تارک تاریخ درخشان اسلام و ایران حک کردند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط پاسدار حرمت شقایقهای عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بسم الله الرحمن الرحيم . رمز ورود من .
السلام علي بقيه الله في ارضه و رحمه الله و برکاته. به اميد آن روزي که بنده هم شهيد رکاب مهدي فاطمه عليها سلام باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
سفر عشق دولت عاشقي گنجينه عشق چهارده معصوم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 فروردین 1387 مرداد 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|